شطحيات عموقاسم




2
امروز ديگه ماه رمضونه و همه هم اينو ميگن. ديگه راس‌راسکی برای سحری بيدار شديم و کلی هم حال داد. امروز صبح وقتی که رفتم سحری بگيرم، يه تلفنی هم به خونمون زدم و ديدم که همه بيدارن. آی دلم هوای خونه رو کرد... بابام می‌گفت کاش من هم اونجا پيش بپه‌ها بودم، گفتم خوب ديگه و اين خوب ديگه از اون خوب ديگه‌ها بود که نپرس...
ديشب من و خباز رفتيم فرهنگسرای بهمن، برای کلاس آقا جان، حدود ساعت 8:55 از خوابگاه حرکت کرديم و طرفای 9:40 اونجا بوديم. بعد از ميدون کشتارگاهه، يه 100 متر پايين‌تر از ميدون. وقتی رسيديم گفتن که چون سالن آماده نيست، امشب سخنرانی برگزار نمی‌شه و مراسم از فردا برگز... انگار آب سردی رو سرمون ريختن، ولی خوب حتماً اينجوری بهتر بوده و ...
ديشب تا سحر نخوابيدم و کتاب «سووشون» رو تموم کردم. بچه که بودم (کلاس سوم ابتدايی ) همچين بگی‌نگی خونده بودمش، ولی چيز زيادی نفهميده بودم، اما الان خيلی بهم حال داد. نمی‌دونم چی بگم ولی خيلی دلم به حال زری سوخت، خيلی‌خيلی زياد...
راستی، چند روزيه که از «چشمای سياه» خبری نيست، هرجا که هست اميدوارم که خدا حفظش کنه.

H   O   M   E

پنجره عمو